X
تبلیغات
.•.گل نیلوفر من.•.


.•.گل نیلوفر من.•.

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختیها باید زیباترینها را بیافرینند...روزگارت نیلوفری

مروزی که تمام شد شاید روز تولد تو بوده باشد یا سالگرد ازدواج بغل دستی ات یا حتی همان سه شنبه ای که تمام هفته از آن می ترسیدی اما آمد و گذشت و دیدی که هیچ نبود. 

روزها را من و تو هستیم که خاص می کنیم. تقویم را بگذار روی میز تا خاک بخورد. چه فرقی می کند امروز چند شنبه باشد یا کدام شماره از دی ماه را به نامش زده باشند؟
امروز می تواند در دفترچه ی خاطرات شخصی تو به شکل کاملاً رسمی، مهم باشد. می توانی اسم خودت را به عنوان قهرمانی بنویسی که قرار است نامش در تاریخ ماندگار باشد. تاریخ مگر چیزی غیر از داستان روزگار توست؟ بگذار شخصیت اول همه ی قصه های هر روزت تنها خودت باشی و این ماجرا فقط اراده ی تو را اوج و فرود بدهد.

تو می توانی 

نوشته شده در دوشنبه 1392/10/30ساعت 0:23 توسط مارال| |

و روزی می آید که نه منی هست و نه تویی و همه او می شود و چقدر بیهوده است تمام نزاع هایمان وقتی که همه چیز پایان می گیرد در یکی از همین غروبهای دلگیر ، وقتی که ماه خورشید را بدرقه می کند ، وقتی همه او می شود، من و تو تنها جامه ای سپید داریم از این همه اندوخته و من و تو آن روز می فهمیم که نمی دانستیم هیچ را و چقدر سخت و آسان است این نادانی

همین روزها تمام می شویم پس بیا بد نباشیم ، لحظه هایمان را با بد دیگری نگذرانیم و خوب خودمان را بگوییم، بگذار بگویند خودشیفته ایم بهتر از بدگو شدن است این خودخواهی ، بیا دلی را بی بها ندانیم ، بیا دیگر فریادی نزنیم ، غمی نخوریم ، بیا خوش باشیم دمی با اصول دل .

وقتی تمام شدیم بگذار بگویند حیف که رفت ، بگذار اشکی بریزند بر سر آن سنگ سرد ، بگذار وقتی یادمان بیقرارشان می کند لبخندی بزنند ، چرا سببی باشیم برای گره ی کور ابرویشان؟ بگذار انحنای لبهایشان نقاشی دنیا را زیباتر کند، شاید  با خاطره ای دور از ما

تا سند نزدند گودالی را به ناممان بیا خوب باشیم     من ...... تو......... و ما........

نوشته شده در جمعه 1392/06/08ساعت 19:7 توسط مارال| |

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند .

هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . .

نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/21ساعت 23:13 توسط مارال| |

آمدی بی آنکه بخوانمت ‌،

و در دل بذری از امید کاشتی، بی آنکه برای چیدن گلهایش بازگردی.

آمدی، اما آنقدر بی خبر که فراموش کردم ،باید برای آمدنت گل سرخی، از باغچه جدا کنم.

بی صدا قدم برداشتی و من در اوج تمنای نگاهت، دختری را دیدم که تا دیروز از آینه شرم داشت.

آسان شد تمام آن چیزهایی که تا دیروز، برای دل یک علامت سوال بزرگ بود و تو آنقدر زیبا خندیدی که صدایت بال زدن کبریایی فرشتگان برایم تداعی شد.

ای کاش دنیا همیشه بی صدا بود بود تا تو سکوت را به شعری بی نظیر ترجمه می کردی .

آنقدر کوچک بودم و امروز آنقدر بزرگ شده ام که گاه از این همه ابر در دستانم به شوق می آیم و گاه ستاره ها را می چینم تا چراغی باشند برای خواب پلکهایم.

دیگر تنها نیستم ، دیگر در آینه غریبه ای نمی بینم ، تازه به یاد آورده ام که من رفاقتی دیرینه با سبزه ها دارم  ، انگار فراموش کرده بودم که با تمام گنجشکها سرود زندگی خوانده ام.

من دیگر من شده ام ، با خود آشتی کردم شاید دیگران روحم را باور کنند ، شاید کسی با پاک کن محبت خاکستری ام را به سپید بدل کند

من آمده ام تا من بمانم ، دنیا لحظه ای فرصت....

نوشته شده در یکشنبه 1391/11/15ساعت 0:47 توسط مارال| |

حرمت نگه دار گلم، دلم ،کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است.

میراث من نه به قید قرعه، نه به حکم عرف، یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت.

و آویشن حرمت چشمان تو بود، نبود؟!!"

 

نوشته شده در شنبه 1391/08/13ساعت 16:32 توسط مارال| |


Design By : Night Skin