.•.گل نیلوفر .•.
گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختیها باید زیباترینها را بیافرینند...روزگارت نیلوفری
عشق ارزش خطر کردن را دارد لحظه ای با عشق سپری کردن به زندگی ابدی می ارزد زندگی خالی از عشق ممکن است مهم باشد اما گورستانی بیش نیست!!!!!!!!!(مسیحابرزگر) من همان اندازه دلواپس شادمانی توام که تو دلواپس شادمانی من اگر تو خاطری اسوده نداشته باشی من هم اسوده خاطر نخواهم بود..(خلیل جبران) چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند و کم کم بر هر دو لب لبریز از محبت سیراب از دوست داشتن نه عشق لحظاتی این چنین خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت. عشق تنها کار بی چرای آدم است چه آفرینش بدان پایان می گیرد. معشوق من چنان لطیف است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود. یک بار دستم را از مه پر کردم. سپس دستم را باز کردم . . بیا و ببین. . .مه به کرمی بدل شده بود. دستم را بستم و دوباره گشودم . . .بنگر. . .پرنده ای در میان دستم بود. باز دستم را بستم و گشودم. . .در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود . . . سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست. باز هم دستم را بستم . . وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدیم. اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی. "جبران خلیل جبران" پروردگارم ،مهربان من از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی … در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. “تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی” “کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم” دردم ، درد “بی کسی” بود "دکتر علی شریعتی" نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟ ولی بسیار مشتناقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی، دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد، و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را. یا مُقلب القلوب و الابصار یا مدبّر الیل و النهار یا محوّل الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال به نام او همان که من را آفرید مرا در این سال به گونه ای بساز ، شکل بده و بتراش تا برای صلح بکوشم هر کجا نفرت است عشق باشم، هر کجا کینه است عفو باشم، یعنی ممکنه!!! امسال میخوام همه رو ببخشم و خدایا عاشقت هستم،مرا دوست بدار اینم عیدی من یه شعر قشنگ از مرحوم مشیری بوی باران بوی سبزه بوی خاک خوش به خال روزگارا افسانه ای خموش در آغوش صد فریب گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای رازی نهفته در دل شب های جنگلی ******************************* من چیستم ؟ فریادهای خشم به زنجیر بسته ای … زهری چکیده از بن دندان صد امید دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار ******************************* من چیستم ؟ بر جا ز کاروان سبک بار آرزو خاکستری به راه گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان اندر شب سیاه ******************************* من چیستم ؟ یک لکه ای زننگ به دامان زندگی یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی راز نگفته ای و سرود نخوانده ای ******************************* من چیستم ؟ … … . من چیستم ؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات گمنام و بی نشان در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ هنر مصریان رمز انگیزی است. هنر کلدانیان محاسبه است. هنر یونانیان در تناسب است. هنر رومیان بزرگ نمایی است. هنر چینیان آداب است. هنر هندیان در سنجیدن نیک و بد است. هنر یهودیان منفی انگاری است. هنر اعراب خاطره پرستی و اغراق است. هنر ایرانیان نکته سنجی است. هنر فرانسویان ظرافت است. هنر انگلیسیان خود حق دانی است. هنر اسپانیایی ها تعصب است. هنر ایتالیایی ها زیبایی است. هنر آلمانی ها بلند پروازی است. هنر روس ها غم است. جبران خلیل جبران در باغ «بی برگی» زادم و در ثروت فقر غنی گشتم. و از چشمه ی ایمان سیراب شدم. و در آرزوی آزادی سر برداشتم. و در بالای غرور، قامت کشیدم. و از شعر، شرابم نوشاندند. و از مهر، نوازشم کردند. و «خیر» حیاتم شد و کارِ ماندنم. و «زیبایی» عشقم شد و بهانه ی زیستنم. هبوط در کویر/66 عشق او رفته بود. از شدت نا امیدی خود را از روی پل گلدن گیت پرت کرد. از قضا، چند متر دورتر، دختری به قصد خود کشی شیرجه زد. دوتایی وسط آسمان همدیگر را دیدند. چشم در چشم هم دوختند. کیمیای وجودشان جرقه ای زد. عشق واقعی بود. فهمیدند. سه پا با سطح آب فاصله داشتند. کوتاه ترین داستان های کوتاه جهان/اسد ا... امرایی 


در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی.
لبخندی اهسته باز می شد
دوست داشتن !










کار بی چرا!
که خود را به "بودن" نیالوده است

چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟
اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

خدایا تو را قسم به برکت گندم زار
هر کجا یاس است امید شوم و هر کجا غم است شادی شوم
از ته دل به تمامی موجودات عشق بورزم
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
و زننگ زندگانی آلوده دامنی

و در هوای دوست داشتن، دم زدم.
و از دانش، طعامم دادند.
و «حقیقت» دینم شد و راه رفتنم.
| Design By : Night Skin |


