.•.گل نیلوفر من.•.

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختیها باید زیباترینها را بیافرینند...روزگارت نیلوفری

باید خودم را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد

دلداریش بدهم . . . که فکر نکند

بگویم که می گذرد،که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من خسته است . . . 

نوشته شده در یکشنبه 1393/05/26ساعت 20:36 توسط مارال| |

* من معجزه عشق را هر روز در چشمان تو مي بينم *

در همين قرن و روزگار هم مي شود معجزه ديد ... هر روز و هر لحظه فقط کافي ست ميان اين همه تکراري شدن ها و دنياي شلوغ و پوچ بي حوصلگي چند ثانيه آرام به قلبت تکيه کني و اين بار به داشته هايت فکر کني به تمام سرمايه هايي که ارزش آنها به ريال و تومان نيست ... وسعت آنها به اندازه ي دوست داشتن است ...

عاشق که باشي مي فهمي...و اين عشق معجزه مي کند ... *معجزه بزرگ زندگيت مي شود ، تنها يک نفر که دوستت دارد اعتراف بايد کرد ،دوستت دارم را بلند بايد فرياد زد ... در امتداد همين نگاه ، در کنار تو بودن ، و همين که تو لبخند مي زني براي من بزرگ ترين معجزه بشريت است ... مي خواهم بداني و بماني من به اين ثانيه هاي با تو بودن نيازم ... مي خواهم بداني هر جا بروي باز به من برمي گردي.

به خيال باراني و روياهاي روشنم. به چشم هايي که بي منت به راه تو مانده اند و دست هايي که براي آرزوهاي تو رو به آسمان اند.هر کجا که باشي باز هوش و حواست با من است.

با دلي که به اندازه دوست داشتن تو بزرگ است و قلبي که نبضش با نفس تو مي زند.... من با يقين مي گويم که عشق در هر عصر و زمان معجزه مي کند ... براي من همين که تو را مي بينم و همان هوايي را نفس مي کشم که تو ... اين خودش معجزه است ... و زندگي معجزه است اگر يادمان بماند که بودن مان گره خورده به لبخندي ... به نگاهي و به دمي و باز دمي ... دوست بداريم ...

نوشته شده در یکشنبه 1393/03/11ساعت 23:53 توسط مارال| |

مروزی که تمام شد شاید روز تولد تو بوده باشد یا سالگرد ازدواج بغل دستی ات یا حتی همان سه شنبه ای که تمام هفته از آن می ترسیدی اما آمد و گذشت و دیدی که هیچ نبود. 

روزها را من و تو هستیم که خاص می کنیم. تقویم را بگذار روی میز تا خاک بخورد. چه فرقی می کند امروز چند شنبه باشد یا کدام شماره از دی ماه را به نامش زده باشند؟
امروز می تواند در دفترچه ی خاطرات شخصی تو به شکل کاملاً رسمی، مهم باشد. می توانی اسم خودت را به عنوان قهرمانی بنویسی که قرار است نامش در تاریخ ماندگار باشد. تاریخ مگر چیزی غیر از داستان روزگار توست؟ بگذار شخصیت اول همه ی قصه های هر روزت تنها خودت باشی و این ماجرا فقط اراده ی تو را اوج و فرود بدهد.

تو می توانی 

نوشته شده در دوشنبه 1392/10/30ساعت 0:23 توسط مارال| |

و روزی می آید که نه منی هست و نه تویی و همه او می شود و چقدر بیهوده است تمام نزاع هایمان وقتی که همه چیز پایان می گیرد در یکی از همین غروبهای دلگیر ، وقتی که ماه خورشید را بدرقه می کند ، وقتی همه او می شود، من و تو تنها جامه ای سپید داریم از این همه اندوخته و من و تو آن روز می فهمیم که نمی دانستیم هیچ را و چقدر سخت و آسان است این نادانی

همین روزها تمام می شویم پس بیا بد نباشیم ، لحظه هایمان را با بد دیگری نگذرانیم و خوب خودمان را بگوییم، بگذار بگویند خودشیفته ایم بهتر از بدگو شدن است این خودخواهی ، بیا دلی را بی بها ندانیم ، بیا دیگر فریادی نزنیم ، غمی نخوریم ، بیا خوش باشیم دمی با اصول دل .

وقتی تمام شدیم بگذار بگویند حیف که رفت ، بگذار اشکی بریزند بر سر آن سنگ سرد ، بگذار وقتی یادمان بیقرارشان می کند لبخندی بزنند ، چرا سببی باشیم برای گره ی کور ابرویشان؟ بگذار انحنای لبهایشان نقاشی دنیا را زیباتر کند، شاید  با خاطره ای دور از ما

تا سند نزدند گودالی را به ناممان بیا خوب باشیم     من ...... تو......... و ما........

نوشته شده در جمعه 1392/06/08ساعت 19:7 توسط مارال| |

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند .

هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . .

نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/21ساعت 23:13 توسط مارال| |


Design By : Night Skin